سفرمان از اردبیلِ ابری و مه‌آلود آغاز شد؛ نه برای یک تشییع، که برای بدرقه‌ی پدری که رفتنش باورکردنی نبود. از جاده‌های پُر از اشک تا دریایِ جمعیتِ میدان آزادی، همه برای یک عهدِ بزرگ آمده بودند؛ پرچم ایران زمین نمی‌ماند.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری و اطلاع رسانی کلبه خبر،  آقای شهید ایران نه فقط یک سرزمین که جهانی برای نبودنت گریست؛ چند روز مانده به آن وداع بزرگ، همه‌چیز بوی رفتن می‌داد؛ رفتنی که هیچ‌کس دلِ باورش را نداشت. از همان ساعت ۹:۲۸ صبح، روز یکشنبه ۱۴ تیرماه حرکت آغاز شد؛ از اردبیل، از میان دل‌هایی که هنوز در بهت مانده بودند و چشم‌هایی که هنوز باور نمی‌کردند قرار است برای آخرین بار، راهیِ بدرقه کسی شوند که برایشان فقط یک «چهره» نبود؛ پناه بود، تکیه بود، پدر بود.

کاروان‌ها یکی‌یکی به راه افتادند. اتوبوس‌ها، خودروهای شخصی، پرچم‌هایی که بر شیشه‌ها و بدنه‌ها نشسته بود، چهره‌هایی که در سکوتی سنگین یا در نوحه‌ای آرام، دل به جاده سپرده بودند؛ همه در تکاپو بودند تا خود را به تهران برسانند. انگار تمام ایران، یک مقصد داشت و یک قرارِ وداع.

آسمان اردبیل ابری بود؛ شهری که انگار خود نیز به سوگ نشسته بود. هوا مه‌آلود و گرفته آغاز شد، اما هرچه کاروان از اردبیل دورتر می‌شد و به سمت زنجان می‌رفت، آفتاب بیشتر بر زمین می‌نشست و هوا گرم‌تر می‌شد. جاده، جاده وداع بود و دل‌ها، هر لحظه سنگین‌تر.

در طول مسیر، توقف‌هایی کوتاه برای نماز و استراحت بود، اما کسی حال و حوصله چیزی نداشت. زیر آفتاب سوزان، سفره‌ها گشوده می‌شد، اما داغ دل آن‌قدر سنگین بود که کسی میلی به غذا نداشت. گرسنگی در برابر اندوه، رنگ می‌باخت. همه فقط می‌خواستند برسند. فقط برسند.

در اتوبان زنجان ـ قزوین، جاده پر بود از اتوبوس‌ها و ماشین‌های شخصی که با پرچم‌های سیاه و سرخ آذین شده بودند. هرچه پیش‌تر می‌رفتیم، جاده بیشتر شبیه رودخانه‌ای می‌شد که از سراسر ایران به یک دریا می‌ریزد؛ دریاى اندوه، دریاى وفاداری، دریاى بدرقه.

ساعت از هشت شب گذشته بود که درست هم‌زمان با اذان، به دانشگاه آزاد شهر قدس رسیدیم؛ جایی که قرار بود آن شب، میزبان زائران اردبیلی باشد. حال و هوای آنجا بی‌اختیار، آدم را به یاد اربعین می‌انداخت؛ همان خستگیِ آمیخته با عشق، همان اشک‌هایی که در دلِ جمعیت معنا پیدا می‌کرد، همان داغی که با هم بودن، اندکی قابل تحملش می‌کرد.

سالن ورزشی دانشکده فنی، پر بود از دختران و مادران دیار ابوالفضلی؛ هر کدام در گوشه‌ای نشسته، به شیوه خود سوگواری می‌کردند. یکی آرام اشک می‌ریخت، یکی زیر لب دعا می‌خواند، یکی نوحه زمزمه می‌کرد و دیگری به نقطه‌ای خیره مانده بود، انگار هنوز در شوک این داغ عظیم مانده باشد. حالا همه حس مشترکی داشتند: انگار پدری را از دست داده بودند.

دختران جوان، حلقه‌حلقه کنار هم جمع شده بودند. از گوشه‌ای صدای «حسینیم وای» بلند می‌شد، از گوشه‌ای دیگر سرودهای حماسی. بعضی‌ها دعا به دست داشتند و با اشک، خود را برای فردایی آماده می‌کردند که قرار بود روز وداع باشد؛ وداعی که هیچ دلی برایش آماده نبود.

ساعت یک نیمه‌شب، هنوز بیداری و اندوه در سالن موج می‌زد. در گوشه‌ای چند دختر جوان دور هم جمع شده بودند و گوشی‌هایشان را به شارژ زده بودند؛ نشانی از دنیای امروز، در دلِ شبی که حال و هوایش به قرن‌ها سوگواری شبیه بود. در همین میان، مادری جوان به جمعشان پیوست. با تبسمی آرام نشست و گفت: بهتر است همین‌جا، همین لحظه، برای آخرتمان هم توشه‌ای برداریم.

همه با تعجب به او نگاه کردند. بعد شروع کرد به گفتن حکایتی؛ حکایت مردی که در پی کشف راز بزرگی یک بنده خدا بود، مردی که می‌خواست بداند چرا آن‌قدر محبوب خلق شده و چگونه به مقام قرب الهی رسیده است. روایتش از حاجی چلویی بود؛ از دو صف مقابل مغازه‌اش: صفی بلندتر برای مشتریانی که با پول غذا می‌خریدند و صفی کوتاه‌تر برای نیازمندانی که بی‌هیچ چشم‌داشتی، غذا می‌گرفتند.

وقتی نوبت به آن مرد می‌رسد، از حاجی می‌پرسد: راز محبوبیتت چیست؟ راز این‌که میان خلق عزیز شده‌ای و بنده خاص خدا گشته‌ای؟

و پاسخ ساده بود، اما عمیق؛ هر کاری را برای رضای خدا انجام بده. غرورت را بشکن. برای خدمت به خلق کار کن.

زن، حکایت را چنان شیرین و باورپذیر تعریف می‌کرد که همه محو شنیدنش شده بودند. می‌گفت: اگر غذا می‌پزی، در دلت بگو: خدایا، این را برای رضای تو و برای بندگانت آماده می‌کنم.

اگر خانه را جارو می‌زنی، اگر درس می‌خوانی، اگر چیزی می‌بخشی، نیتت را الهی کن. حتی اگر شکلاتی در جیبت داری و آن را به کسی می‌دهی، بگو برای امام حسین(ع) احسان می‌کنم، تا همان کار کوچک، رنگ آسمان بگیرد.

بعد گفت اگر همسایه‌ات غذای نذری می‌پزد، با برداشتن دو دانه نمک و رساندنش به او هم می‌توانی در ثوابش شریک شوی. آن‌قدر گرم، صمیمی و اثرگذار گفت که برای لحظاتی، ذهن دختران از خستگی و داغ فاصله گرفت و تمام توجهشان به او جلب شد.

آخر حرف‌هایش آرام گفت: من طلبه‌ام، مدرس حوزه‌ام. اگر خواستید، اگر مشکلی داشتید، من کنار شما هستم.

همان‌جا بچه‌ها دورش را گرفتند. سؤال‌ها شروع شد. کسی مشورت می‌خواست، کسی حرف دلش را می‌گفت، کسی فقط می‌خواست شنیده شود. حالا دیگر گوشی‌ها فقط در حال شارژ شدن بودند و دل‌ها، به چیزی عمیق‌تر از صفحه‌های روشن سپرده شده بود.

ساعت سه بامداد برای نماز بیدارباش دادند و ما که از شدت حال و هوا، خواب به چشمانمان نیامده بود، به جمع نمازگزاران پیوستیم. بعد از نماز، صبحانه‌ای مختصر، جمع کردن وسایل، سوار شدن شتاب‌زده به اتوبوس‌ها؛ همه‌چیز با عجله پیش می‌رفت. مقصد، میدان آزادی بود. مقصد، لحظه دیدار و وداع بود.

ساعت شش صبح به سمت پارک ارم حرکت کردیم تا از آنجا پیاده به سوی آزادی برویم. کاروان به راه افتاد؛ قدم‌ها یکی پس از دیگری، خیابان‌ها یکی پس از دیگری. صداها بالا می‌گرفت و شعارها در فضا می‌پیچید:

«آذربایجان اویاخدی، انقلابا دایاخدی»

«انتقام، انتقام»

«یا لثارات الحسین»

فریادها لحظه‌ای قطع نمی‌شد. کاروان از خیابان‌ها عبور می‌کرد و دل‌ها هر لحظه بی‌قرارتر می‌شد. میدان آزادی از دور که پیدا شد، انگار ضربان قلب جمعیت تندتر شد. اشک‌ها دوباره راه افتاد. حالا دیگر همه می‌دانستند به لحظه موعود نزدیک شده‌اند.

در مسیر، موکب‌های عراقی با آن مهمان‌نوازی خاص و آشنا، مرهمی بر خستگی تن‌ها و زخم دل‌ها بودند. با لبخند و مهربانی صدا می‌زدند:

«اهلاً و سهلاً یا اخت زینبیات»

خوش آمدید، خواهران زینبی.

آب خنک، کیک، هندوانه قاچ‌شده؛ تعارف‌های ساده‌ای که در آن گرمای سنگین، بوی محبت می‌داد. خستگی هنوز بود، داغ هنوز بود، اما همین مهربانی‌ها، دل را کمی آرام می‌کرد.

و سرانجام، به میدان آزادی رسیدیم.

آنجا دیگر فقط یک میدان نبود؛ دریای آدم بود. تا چشم کار می‌کرد، پرچم‌های سرخ  «یا لثارات الحسین» در باد می‌رقصید. زن و مرد، پیر و جوان، کودک و نوزاد در آغوش، مادران، پدران، نوجوانان، میانسالان، کهنسالان؛ همه آمده بودند. یک ملت آمده بود برای خون‌خواهی، برای وداع، برای اشک.

گوشه‌وکنار میدان، جمعیت در سایه درختان پناه گرفته بود و چشم‌انتظار رسیدن پیکر مطهر شهیدشان بود. نه فقط از ایران؛ از لبنان، یمن، عراق، ترکیه و دیگر سرزمین‌ها هم چهره‌هایی دیده می‌شد. انگار این اندوه، جغرافیا نمی‌شناخت.

در میان آن همه جمعیت، پیرزنی با کمر خمیده، با دنپایی آبی پلاستیکی و قاب عکس  رهبر شهید که به سینه اش چسبانده بود، با صدایی لرزان اما استوار می‌گفت: «پرچم ایران زمین نمی‌ماند.»

جمعیت هر لحظه فشرده‌تر می‌شد. سه ساعت بود که در میدان ایستاده بودیم. شدت تابش آفتاب برای مردمی که به هوای خنک و دمای هجده‌درجه‌ای اردبیل خو داشتند، نفس‌گیر بود. اما هیچ‌کس شکایتی نداشت. همه این سختی را به جان خریده بودند؛ به شوق لحظه‌ای کوتاه، به امید یک نگاه، یک وداع، یک سلام آخر.

دختر نوجوانی، نازنین‌زهرای چهارده‌ساله، با چشم‌هایی پرشور و مشتاق، بی‌قرار دیدن ماشین حامل پیکر بود. گرما بی‌داد می‌کرد. عطش گلوی همه را می‌فشرد. و آن‌وقت، میان زمزمه‌ها و نوحه‌ها، واژه‌هایی شنیده می‌شد که دل را می‌شکافت:

لب‌تشنه… ارباً اربا… پیکر بی‌سر…

و همین چند کلمه کافی بود تا بغض‌ها دوباره بترکد.

هر بار که خبر می‌رسید شاید این ماشین، حامل پیکر باشد، موج جمعیت به همان سو روانه می‌شد. از بانوان و کودکان می‌خواستند کمی از خیابان اصلی فاصله بگیرند، مبادا در آن موج فشرده آسیبی ببینند. همه در انتظار محبوب دل‌هایشان بودند.

همان پیرزنِ کمر خمیده ، هنوز قاب عکس را بالا گرفته بود و بلند می‌گفت: «پرچمت زمین نمی‌ماند.»

دختری موتور‌سوار با چشمانی اشک‌آلود، زیر لب «یا لثارات الحسین» می‌گفت. مادری، خسته و لنگان، خودش را به نزدیکی اتوبوس آب‌رسانی می‌رساند. هر کسی به شکلی آمده بود، اما همه یک چیز را فریاد می‌زدند: داغ، وفاداری و وداع.

و ناگهان، چند ماشین  مخصوص جلوتر حرکت کردند.

خبر مثل برق در جمعیت پیچید: ماشین حامل پیکر رسید.

یک‌باره فریادها به آسمان بلند شد.

قیامت بود.

جایی برای سوزن انداختن نبود.

آب‌پاش‌ها بر سر مردم آب خنک می‌ریختند، اما عطش دل‌ها را هیچ آبی فرو نمی‌نشاند. صدای «یا حسین» میدان را پر کرده بود. روسری‌ها، پرچم‌ها و دست‌ها به سمت ماشین بالا می‌رفت تا متبرک شود، شاید نزدیک‌تر شود، شاید این وداع را اندکی سبکتر کند.

اشک، امان همه را بریده بود. دوربین‌ها لحظات ناب را ثبت می‌کردند، اما هیچ تصویرى نمی‌توانست عمق آن لحظه را نشان دهد. هنوز هم بسیاری باور نداشتند که او رفته است. انگار همه در دلشان می‌گفتند: نه، این فقط یک خواب است؛ یک کابوس، که باید تمام شود.

ماشین حامل پیکر، دور میدان می‌چرخید؛ و چه تصویر جان‌سوزی بود: او که عمری جان‌فدای ایران بود، حالا پیکرش میان مردمی می‌گردید که با تمام وجود دوستش داشتند.

فریادها قطع نمی‌شد:

«خداحافظ آقای من…»

«نه، بدرود آقای من…»

«سفرت سلامت…»

و در دلِ این وداع، زمزمه‌ای جان می‌گرفت که دل‌ها را آتش می‌زد: بعد از سال‌ها،بعد از ۷۰ سال آقاجان این بار آزادانه به زیارت کربلا می‌روی…

مجری‌ها از مردم می‌خواستند کنار بروند تا ماشین حامل پیکر بتواند مسیرش را ادامه دهد. قرار بود از خیابان لشکری عبور کند و راهی قم و سپس عراق شود؛ راهی کربلا، راهی زیارتی که حالا با خون و شهادت آمیخته بود.

مردم اما هنوز دل کندن نداشتند.

زمزمه‌ها، ناله‌ها، شعارها، همه در هم آمیخته بود:

«وایسا آقا نرو…»

«تنهامون نذار…»

«خدایا رهبرم را کجا می‌برند…»

«گمانم به کرب‌وبلا می‌رود…»

اشک‌ها می‌ریخت و دل‌ها، شبیه یتیمانی غریب، پشت سر پیکر عزیزی که می‌رفت، جا می‌ماندند. هر کس به زبان خود نوحه می‌خواند، درد می‌گفت، وداع می‌کرد. یکی از عطش می‌گفت، یکی از غربت، یکی از کربلا، یکی از انتقام.

آن روز، تهران فقط میزبان یک تشییع نبود؛ شاهد یک وداع تاریخی بود.

وداع مردمی که آمده بودند بگویند داغشان را فراموش نمی‌کنند.

آمده بودند بگویند پرچم بر زمین نمی‌ماند.

آمده بودند بگویند شهادت، پایان راه نیست.

و ما، از اردبیل تا تهران، تمام این راه را آمدیم تا به دریای خروشان ملتی بپیوندیم، با اشک و فریاد و عشق، پیکر عزیزش را بدرقه می‌کند؛ بدرقه‌ای که بیشتر از آن‌که شبیه یک مراسم باشد، شبیه یک عهد دوباره بود:عهدی با خون، عهدی با راه، عهدی با نامی که دیگر فقط یک نام نبود؛ روایتِ مردی بود که رفت، اما در قلب یک ملت، ماند.