عقربههای ساعت از حضور خورشید در آسمان فاصله گرفتهاند، اما در یکی از میادین پر رفتوآمد شهر بیلهسوار، نوری متفاوت از چراغهای خیابان میدرخشد. اینجا، نه ویترین یک مغازه است و نه بنر تبلیغاتی؛ اینجا قفسههایی است که دانایی را به میان مردم آورده است. «کتابخانه سیار نور» بیلهسوار، امشب به جای آنکه در پارکینگ بماند، آغوشش را برای مشتاقان باز کرده است.

کودکانی که با کتاب قد میکشند
در میان هیاهوی تجمعات شبانه، صف کوچکی جلوی پلههای کتابخانه سیار شکل گرفته است. علی که به سختی دستش به قفسههای بالایی میرسد، با چشمانی کنجکاو روی جلد رنگارنگ کتابها دست میکشد. او و دوستانش، نمادی از همان نسل آیندهای هستند که قرار است با یار مهربان خو بگیرند. برای این کودکان، کتابخانه سیار شبیه به یک جعبه جادویی است؛ جایی که از میان صفحاتش، به دنیای ستارگان سفر میکنند یا با قهرمانان داستانها هممسیر میشوند.
علی که با لباس مدرسه در میان جمعیت ایستاده، به سختی دستش را به قفسههای بالایی میرساند. چشمهایش با دیدن جلدهای رنگارنگ برق میزند. کتابی را آرام از میان قفسه بیرون میکشد و با شوقی کودکانه میگوید: «کتابها پر از قصهاند… مثل همین کتابی که اسمش دست من است. این کتاب از قهرمان کوچک وطنم میگوید.
او لحظهای مکث میکند، انگار در ذهنش تصویری از آینده میسازد. بعد با لبخند ادامه میدهد: من دوست دارم یک روز اسم من هم در کتابها نوشته شود.
علی که هنوز گرمای هیجان در صدایش موج میزند، از حرفهای مادرش هم میگوید: «مامانم میگوید ما هم این روزها قهرمان کشورمان هستیم؛ چون کنار هم هستیم و با حضورمان از وطنمان در برابر آدمهای بد محافظت میکنیم.»
چند قدم آنطرفتر، «آیسا» که کمی بزرگتر است و کلاس دوم دبستان درس میخواند، با دقت به کتابی که در دست دارد نگاه میکند. وقتی از او میپرسیم چرا کتاب را دوست دارد، با سادگی کودکانه پاسخ میدهد: چون وقتی کتاب میخوانم، چیزهای زیادی یاد میگیرم. معلممان میگوید هر کسی که زیاد کتاب بخواند، میتواند آینده بهتری برای خودش و کشورش بسازد. من دوست دارم وقتی بزرگ شدم، کار بزرگی انجام بدهم تا مردم به من افتخار کنند.
در میان این صداهای کودکانه، امیدی آرام شکل میگیرد؛ امیدی که نشان میدهد کتابخانه سیار فقط چند قفسه کتاب نیست، بلکه جرقهای است برای روشن کردن ذهنهایی که قرار است فردای این سرزمین را بسازند.

شبیخون به تاریکیِ جهل
یکی از مربیان کتابخانه، در حالی که کتابی را به دست دختری خردسال میدهد، میگوید: هر کتابی که امشب به امانت میرود، بذری است که در ذهن این بچهها کاشته میشود. ما فقط کتاب امانت نمیدهیم، ما داریم ذائقه یک نسل را برای بهتر اندیشیدن تغییر میدهیم.
حقیقت آن است که جهل، ریشه بسیاری از دردهای اجتماعی است؛ دیواری سخت که تنها با پتک «دانایی» فرو میریزد. در چنین مسیری، کتابخانه سیار تنها یک خودرو حامل چند قفسه کتاب نیست، بلکه نشانهای از یک حرکت فرهنگی در میان مردمانی متمدن است.
در قلب تجمعات مردمی، جایی که زندگی جریان دارد، این کتابخانه پیام ساده اما عمیقی را یادآوری میکند: دانایی نباید در گوشهای منتظر بماند تا کسی به سراغش بیاید؛ دانایی باید جاری شود، در کوچهها و میدانها قدم بزند و راه خود را به دل مردم باز کند.
کتابخانههای عمومی سیار در حقیقت فراتر از انتقال کتاب عمل میکنند. آنها به لانچرهایی برای پرتاب دانایی و امید تبدیل شدهاند؛ حاملانی کوچک اما اثرگذار که حتی در دورترین روستاها چراغ مطالعه را روشن نگه داشتهاند و به نسلهای جوان یادآوری کردهاند که در برابر تاریکی جهل، همیشه میتوان چراغی روشن کرد.
در جریان همین تکاپوی فرهنگی، امام جمعه شهرستان نیز میان بچهها حاضر شد. او در حالی که با لبخند به پرسشهای یکی از نوجوانان درباره کتابهای علمی پاسخ میداد، بر نکتهای حیاتی دست گذاشت: «ارتقای سطح آگاهی، لوکس و تفننی نیست؛ یک ضرورت است و حمایت از این کتابخانه، در واقع سرمایهگذاری برای ساختن جامعهای است که در برابر تندبادهای ناآگاهی، واکسینه شده است.

تربیت نسلی که «چرا» میگوید
تفاوت کتابخانه سیار با یک کتابخانه ثابت، در «پویایی» آن است. این کتابخانه به سراغ کسانی میرود که شاید مشغلههای روزمره، آنها را از کتابفروشیها دور کرده باشد. وقتی پدری دست فرزندش را میگیرد و کنار این کتابخانه میایستد، در واقع درس بزرگی به او میدهد: اینکه در هر شرایطی، حتی در یک تجمع شبانه برای وطن، مطالعه جایگاه خودش را دارد.
این حرکت فرهنگی، گامی بلند برای تربیت نسلی است که یاد میگیرد به جای پذیرش کورکورانه، بخواند، بپرسد و تحلیل کند. نسلی که میداند برای از بین بردن تاریکی، باید شمع دانایی افروخت و در این مسیر گذشته را با کتابها زیست و این چنین تجربه چندین هزار ساله را در زندگی به کار بست تا بر تاریکیها پیروز شویم.
کتابخانه سیار «نور» با پایان برنامه، چراغهایش را خاموش میکند تا صبح به مکانی دیگر برود، اما نوری که در ذهن علی و امثال او روشن کرده، تا سالها خاموش نخواهد شد. این تقابلِ همیشگی است: جایی که کتاب وارد شود، جهل چمدانش را میبندد و میرود.
انتهای خبر/ ش
